تبليغاتX
س ا ی ه ب ا ن
فقط خاطرات و دست نوشته های روزانه من!

 

http://www.payamomid.com

 

من هیچ انجمن خیریه ای بی ریاتر از اینجا ندیدم...

به همه توصیه میکنم...

یاد بگیریم

مهربانی را...

از ته دل کمک کردن را...

با خدا بودن

و

از این دنیای مادی رها شدن را...

خودم هم هستم...

در غرفه ی پاپکو...

24،25،26 بهمن!

تهران،

 خیابان ولیعصر،

 پایین تر از چهارراه پارک وی،

روبروی رستوران سوپر استار،

مجتمع فرهنگی تفریحی سپید...

 بی ریاتر از اینجا جایی ندیدم!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم بهمن 1386ساعت   توسط meredit  | 

 

و امشب

 شمع تولدت را دور از چشمان ما فوت خواهی کرد...

و جایی که آسمان صاف شهرمان

در شب سرد برفی

در آرامش به سر میبرد،

ما دلمان هوای تو دارد!

و امشب

 بعد از چهل روز از وداع باورنکردنی با تو،

این خدا باشد که از نزدیک،

تو را در آغوش گیرد

 غرق در بوسه ات کند،

جشن گیرد...

پایکوبی کند!

 و خوش به حالت که بهشت کادوی تولد توست...

 

پاورقی :  یادت همیشه در قلب ماست،مریم جان... 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم دی 1386ساعت   توسط meredit  | 

خیابانهای شهر چه کم ماشین شده است!

ماجرای بنزینی که ذهن خیلی ها را مشغول کرده ولی هر چه هست طرح خیلی خوبی است،ولی اصلاحات زیادی هم لازم دارد. ،کارت هوشمند سوخت گامی بلند در رویای دولت الکترونیک است.

نه!

رویا کلمه درستی نیست...هر چه باشد ما باید به آن سمت برویم و و چقدر لذت بخش خواهد بود!

البته روح خود را در دنیای مجازی ماشین پروراندن و بزرگ کردن چه سخت و چه هیجان انگیز...

هفته بعد به خانه جدید میرویم و با تمام جذاب بودن شرایط جدید،دلتنگی جدایی سخت است!

بالاخره این امتحانات هم تمام شد.

دلم برای دیدن چند نفر خیلی تنگ است؛

بهزاد اول از همه تو...بقیه هم در جایگاه بعدی.

کنکور هم گویا برگزار شد.

راستی احترام به شهدای سردشت...

بمباران شیمیایی مرا خیلی آزار میدهد!

و توی فیلم اخراجی ها آخر نفهمیدم: ش،م،ر یعنی چه!؟

نگو : شوش...مولوی...راه آهن!

هر چه در ذهنم آمد را نوشتم.

پ.ن : همه ی این نوشته ی بالا بهانه بود تا بگویم گل،تولدت مبارک...

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم تیر 1386ساعت   توسط meredit  | 


خوب...امتحانای بچه های مدرسه تموم شده...کسری ما هم یکی از اونا

کارنامش رو کسری رو وقتی دیدم،پرورشی شده بود 19 و عربی شده بود 75/19 بقیش بیست بود!

معدلش دقیق یادم نیست ولی طرفای 90/19 اینا بود.

جدا از همه چیز، که تفریح من سر به سر کسری گذاشتنه و از طرفی هم خیلی باجنبه است؛

ولی خوب...از تحسینش هم نباید گذشت.

یادمه سال سوم راهنمایی بابام بهم گفته بود که اگه معدلم بالای 8/19 بشه واسم یه سنتور میخره!

بابا هیچ وقت نه واسه من و نه واسه داداشام، جایزه تعیین نمیکرد به هر صورت وظیفون بود که نمراتمون خوب بشه،ولی اون سال همچین شرطی گذاشت.

حالا بین خودمون باشه من یهههههههههه خرییییی میزدم که اون سرش ناپیدا(اعترافات فوق ریالیستی!)

پیش خودم میگفتم من حتما باید معدلم بیست بشه!

یادم نمیره تماااااممم نمراتم بیست شد غیر از امتحان آخر که عربی بود!...من از همون بچگی با این درس مزخرف مشکل داشتم و یادمه شدم 5/19!

این چیزی که میخوام بگم رو دیگه مطمینا پیش خودمون باشه که،چه گریه اییییی که من نکردم!!!!

معدل اون ترمم شد 97/19 ولی خوب بابام به قولش وفا کرد،یه سنتور خیلی خوشگل واسم خرید.

سنتوری که که هنوز هم که هنوزه و  با وجود اینکه سنتورهای بهتری خریدم ولی همیشه اون واسه من یه چیز دیگه است!

اینم یادی از گذشته بود.

حالا دایی من هم واسه کسری یه دوچرخه خریده و امروز رفته بود پارک چیتگر که حالش رو ببره...

 

                              من و کسری:)

 

پ.ن : یه بار دیگه هم به خاطر درس گریه کردم که نمیگم!!...نه نه!...اصرار نکن،من نمیگم!

 

+ نوشته شده در  جمعه یکم تیر 1386ساعت   توسط meredit  | 

زندگی با تمام تنوع بیش از اندازه اش در این روزها برای من،

با تمام لذتی که از آن میبرم،

تکرار عجیبی در آن است!

با این همه...

 هفته ی گذشته را خیلی دوست داشتم.

نمونه ی یک هفته ی با برنامه ریزی بی نقص...

کارهایی که تماما راس ساعت و راس دقیقه انجام شد!

هر کاری که تو فکرش را بکنی
و اشتباه نکن!

کارها با نظم است

نه اینکه من..........

اووووووه...خواهش میکنم!

غر نزن!

من عاشق شلختگی ام 

و از آن مهمتر،

 آدمهای شلخته ای که تمام کارهایشان راس ساعت است!

  

پ.ن : واییی یه حالی میدههههههه....

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم خرداد 1386ساعت   توسط meredit  | 

چقدر خوب است

که صبح بيدار شوي...

به تنهايي؛

و مجبور نباشي به کسي بگويي

دوست اش داري،

وقتي دوست اش نداري

ديگر!

 

 عکس از احمد کاوسیان

 

پ.ن :و این است ضمانت زندگی...

 

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم خرداد 1386ساعت   توسط meredit  | 

سیفی عزیز سلام:

 

در آستانه سالروز تولدت که خوب میدانم بیش از ده روز هم مانده است دست به کار عجیبی زدم و موهایم را زدم!

آخرین باری که به آرایشگاه مردانه رفته بودم،فکر میکنم آبان ماه بود،ولی این بدان معنی نیست که آخرین باری هم که موهایم را کوتاه کردم همان موقع بود،ملتفت هستی که عزیزم؟

اما امروز در اقدامی باور نکردنی باز هم ثابت کردم که در بند مادیات نیستم!

یادش بخیر آن روزی که رفتی آرایشگاه دقیقه به دقیقه اس.ام.اس میزدی و میگفتی دارد موهایم را میتراشد!

و بعد هم به یاد روزهای پیش دانشگاهی و ته کلاس A1 با هم با افسوسی همراه با خنده های شیطانی بگوییم:  بله آقا...بد روزگاری شده است!

دوست قدیمی من، بیا نگاهی به گذشته بیندازیم...

آنجایی که فرید چه کارهایی سر کلاس پیش که نکرد...

زنگ تفریح ها که تفریحش شده بود بازی با شروین بیچاره و خدا صبر ایوب دادن به متین!

و حالا پس از چند سال،در دام آقای علی و آقای بهداد گیر افتاده است و البته جدیدا گویی آرمان فنی جدید یافته و نقطه ضعفش را سمت پمپ گاز و اون ورا پیدا کرده و شهاب ناظر بر مطلب!

و کاش آن دوران را بار دیگر، با عود روشن کردنهای سروش ه. سر کلاس جشن بگیریم...

و هر وقت هم که سر به سرش بگذاریم سروش بگوید: "نِکن دیگه!"

سینا ظل را بگو که هیچ وقت نگذاشت ما طبیعت زیبای بیابانهای آبشناسان و شهران را نگاهی بیندازیم؛همیشه میگفت باید پنجره بسته باشد!

کمی آن طرف تر فیل کوچولو و برقه مرغه و ممد بابایی...سد سینا و عباس صادقی!

نگاه کن انگار کلاس را دسته بندی کرده باشند و دانشگاه تهرانی ها یک جا و پلی تکنیکی ها یکجا...شریفی های بچه خرخوان هم جلو کلاس!

مرد رویاهای پاکی و رفیق شجاعش علی فتل که هیچ وقت نتوانست، خودش را به کرمی ثابت کند!

صمد جان و فلبورد و... را کمی نادیده بگیریم، از تیکه هایی که سهند سر کلاس می انداخت و یک کلاس که چه عرض کنم یک مدرسه را روانی میکرد نمیتوان گذشت!

میرنظامی بدبخت وقت کنار زدن پرده کلاس روی میز افتاده، با حجم عظیمی از دیکشنری مواجه شد و در حالی که با چهره ای ملتمسانه میگفت: نوکر پدرتم!!

آن جلو کلاس سروش ک. که همیشه فدای همه میشد

و

ردیف اول و امید اول و آخر مدرسه...مازیار، و بغل دستی همیشه در رویایش هومن!

اووووه داشت یادم میرفت...

فاضلی و آن پسره که صدایش شبیه اخبار گو ها بود و به همراه زوج مکملشان پاپک!

خیلی ها را فرصت نشد زیر ذره بین ببرم...

آخر علی شهریاری بیچاره وقتی برای تولدش خروس کادو ببرند دیگر چه تعریفی باقی میماند؟

سیرک است دیگر...سیرک علامه!

باید بعدا سر فرصت بنشینیم و صحبتی کنیم و از چخوف و رضایی و دوستان هم سخنی به میان آوریم.

آه خسته شدم انقدر گفتم سیفی...

اسمت را یادم رفته...

آهااااان...سیفی،مرررررررگ!

فدات شم عزیزم

مهرداد

 

:) 

 

پ.ن : لامصب ها اینجا هم با شکار لحظه ها از راه دور  نمیگذارند لاو بترکانیم!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم خرداد 1386ساعت   توسط meredit  | 

 

و طبق معمول رخت خواب مرتب نکرده....

و بهانه همیشگی که امشب دوباره بخوابم بهم میریزد!

جزوه ی زیر تخت خواب...نیمی روی سنتور و بقیه اگر خدا بخواهد روی میز!

پیراهن گیر کرده به دستگیره پنجره و شلوار مانده زیر بالش به امید خوابیدن من؛

خدا نکند این شلواره کج و معوج قرار گیرد که درست حسابی برای فردا صبح اتو نخواهد شد!

در کمد را بسته ام...

نه به این خاطر که مرتب گشته ام؛

فقط به این خاطر که اگر بازش کنم تمام وسایل میریزد پایین!

کلی کتاب ها را هم زیر میز قایم کرده ام...

توصیفگر خوبی نیستم وگر نه وضع بدتر از این حرفاست!

زندگی جالبی است...ولی به کسی پیشنهادش نمیکنم!

 

به قول خودم :"در بند مادیات نباش!"

یا

به قول کولی:-) : "چاییتُ بخور!"

اما هر چه باشد...بیخیال از همه چیز...

فکرکن از پنجره اتاق من،چه فرق میکند از اتاق تو،راهی داشت به این طبیعت زیبا...

جایی برای زندگی...

و جملاتی از همین قبیل به اختیار خودت در خیالت سر هم کن....

 

 Nice...very nice

 عکس از احمد کاوسیان

 

پ.ن : تمام لذت زندگی، به صبح دنبال جوراب گشتن است...فقط وقتی از خانه رفتی بیرون زیپ شلوارت یادت نرود!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم خرداد 1386ساعت   توسط meredit  | 

یه مطلبی خوندم اینجا که انصافا ناراحتم کرد!

انقدر این حرف بی شرمانه است که اصلا دوست ندارم توی وبلاگم در موردش حرف بزنم،فقط یه نگاهی بندازین و کمی افسوس هم میتونه جالب باشه!

اینجا رو یه خونه تکونی دادم...میدونم زیاد جالب نشده...تنوعه دیگه!

شب کنسرت تجربی، بهزاد یه میل به من زد که یه آهنگ خیلی قشنگ رو واسم فرستاده بود، من از یه جا دیگه پیداش کردم و گذاشتم اینجا،فکر کنم خیلی هاتون دوستش داشته باشید:

این شعرش و اگر میخواهد گوشش دهید:

همایون شجریان...رسم عاشقی

 

آتشي در سينه دارم جاوداني

عمر من مرگي است نامش زندگاني

رحمتي كن كز غمت جان مي سپارم

بيش از اين من طاقت هجران ندارم

كي نهي بر سرم پاي اي پري از وفاداري

شد تمام اشك من بس در غمت كرده ام زاري

 نو گلي زيبا بود حسن و جواني

 عطر آن گل رحمت است و مهرباني

 ناپسنديده بود دل شكستن

 رشته الفت و ياري گسستن

 كِي كني اي پري ، ترك ستمگري

 مي فكني نظري آخر به چشم ژاله بارم

 گرچه ناز دلبران دل تازه دارد

 ناز هم بر دل من ( محبوب من) اندازه دارد

 اي تو گر ترحمي نمي كني بر حال زارم

 جز دمي كه بگذرد كه بگذرد از چاره كارم

 دانمت كه بر سرم گذر كني به رحمت اما

  آن زمان كه بر كشد گياه غم سر از مزارم

  

پ.ن :  هممم...فعلا هیچی!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم خرداد 1386ساعت   توسط meredit  | 

به احترام نوه عزیزم و هشت؛

اگه دلخوری هستش با کنایه مینویسم؛ولی مطمینا خیلی چیزا رو نمیتونم اینجا بگم...

درسته وبلاگ شخصیه ولی همیشه محدودیت هم هست!

 

1)   پنج نفر آدمی رو که ممکنه کاری کرده باشند که نتونین ببخشیدشون ولی به ظاهر مجبورین تحملشون کنی و  واقعا دیگه از دیدنشون  لذت نمیبرید!

2)   پنج نفری که واقعا دوست داشتی بهشون بگی که چقدر واستون عزیزن و چقدر واسشون ارزش قایلی ولی هر دفعه گند زدی و کلی افسوس خوردی!

3)      پنج تا کاری کردی که هیچ کسی خبر نداره،خیلی کار بزرگی بوده و هیچ وقت هم دوست نداری کسی بدونه!

4)      پنج تا درسی که هم از خود درس و از اون مهمتر استادش حالتون بهم میخوره و نمیخوای بری سر کلاس!

5)      پنج تا از وبلاگ هایی که فقط میان مینویسن آپ کردم،به روز هستم و چقدر زیبا مینویسی رو پیدا کنم و بهشون فحش بدجور بدم!

 

پ.ن : دعوت میکنم:  ناگهان اندیشه، کلبه کولی،  یادداشت های مجازی، یه دوست، آغاز آفرینش

 

+ نوشته شده در  شنبه پنجم خرداد 1386ساعت   توسط meredit  |