|
|
|
|
|
پاییز شد پامون رو گذاشتیم رو برگا... برگایی که تابستون و بهار عاشقشون بودیم! اسم خودمون رو گذاشتیم عاشق، ما هممون دروغگوییم! تا چشم بزنی لحظه دیدار اومده و رفته... بودی! همیشه فاعلش خودشه! هر غلطی بخواد میکنه... بهونش هم جوره جوره... به حکم سکوتمون! اشتباه میکنه... باید مطمین باشه که ما احمقیم! به حکم اینکه همیشه باید از حرف دلمون بگذریم! به حکم خودخواهیش! پ.ن : من و تو باید عاقل می بودیم! |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم آبان 1385ساعت توسط meredit
|
|
||
|
|
|
|
|
یادته اون روز با هم دیگه رفته بودیم بگردیم؟ قرارمون توی یه دونه کافی شاپ بود انقدر مشغول همدگیه شدیم که پااااک همه چی یادمون رفت! من چشم تو چشای تو دوخته بودم و کلی واست حرف میزدم ولی تو هیچی حرف نمیزدی! یادته هیچی نمیخوردی؟ من کلی نازت رو کشیدم ولی بازم هیچی نخوردی؟ قاشق قاشق خواستم بهت بستنی بدم،ولی بازم نخوردی؟ فکر کردم باهام قهر کردی... ولی قهر نبودی! تا قبل از اینکه برم حساب کنم،همه چیز فوق العاده پیش رفت... دیگه هیچی ازت ندارم غیر یه دونه عکس پ.ن :بیا، اینم عکست!
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه بیست و ششم آبان 1385ساعت توسط meredit
|
|
||
|
|
|
|
|
هوا سرد باشه سوز هم بیاد رفته باشی حموم... بچسبی به شوفاژ! دغدغه ای هم نداری و خوابت ببره... یکی بیاد پتو بندازه روت یه لحظه بیدار شی و بعدش سریع خوابت ببره! وااااای...چه حالی میده! پ.ن : موبایلت رو حتما خاموش کن وگرنه خواب کوفتت میشه! |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم آبان 1385ساعت توسط meredit
|
|
||
|
|
|
|
|
روزنامه را صبح خیلی زود خرید و رفت در ایستگاه منتظر ماند و روزنامه را باز کرد. مطالبش جدید و تازه بودند... داربی پایتخت را چه کسی پیروز است؟ رییس جمهور با یکی از معلمان فقیر بورکینافاسو دیدار و گفت و گو خواهد کرد واحدهای مسکونی فرهنگیان تا آخر سال واگذار خواهد شد جناب آقای ... با 200000 زن خیابانی چه خواهید کرد؟ همه مطالبش را خواند و آخری را نگاهی سرسری انداخت.با صدای ترمز گوش خراش اتوبوس، به سمت مدرسه ی پسرش برای ثبت نام سال تحصیلی جدید روانه شد.قبل از او، مادری جوان با دستان پینه بسته و چشمانی خسته و با چهره ای شکسته برای ثبت نام فرزند یتیمش نزد مدیر آمده بود. _اگه میشه اسم پسرم رو بنویسین... _حتما...فیش بانکی رو پرداخت کردین؟ _فیش بانکی؟...من که مدرسه دولتی اومدم! _هههه...آقای ناظم توجیهشون کنید! _بله خوب خانم!...اینها کمکهای مردمی هستند که صدا و سیما هم به آنها توجه خاص دارن...همیاری!!! _ما هم نگفتیم که زیاد پول بدین...در توان خودتون!...ولی از دویست هزار تومان کمتر نباشه! _دویست هزار تومان؟!؟!؟! _بله دیگه...ناقابله! _ولی اینجا دولتیه! بخش نامه است که پول نگیرن...آقای رییس جمهور خودشون گفتن! _مشکلی نیست...ما هم مجبور نیستیم اسم بچه شما رو بنویسیم! با دیدن مناظره زن و مدیر و ناظم،حالش خیلی گرفته شد! اسم پاره تنش را نتوانست که بنویسد،از در مدرسه بیرون آمد...زن به آن طرف چهارراه نرسیده بود... صدای ترمز ماشینی گرانقیمت چشم همه را به یک نقطه دوخت! روزنامه آن روز دیگر قدیمی شده است!!! پ.ن : ایده اصلی این نوشته رو از یه وبلاگی که نمیدونم اسمش چی بود گرفتم! |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم آبان 1385ساعت توسط meredit
|
|
||
|
|
|
|
|
الکی به خودش گفت دوستی سادست؛ که یه وقت نگه بهش نامرد! یه وقت نگه، اینم مثل بقیه بود یه وقت نگه... خلاصه گذشت تصمیم گرفت بره جلو و چشم تو چشم نگاش کنه و بگه که خیلی بی انصاف شده خیلی خودخواه شده خیلی سنگدل شده خیلی... این کار رو هم کرد رفت جلو جلوتر... بازم جلو تر... خیلی جلوتر... انقدر اخم کرد که مژه هاش چسبیدن به هم! وقتی رسید بهش، فقط نگاش کرد...فقط...فقط... آخه...آخه... آخه اون، عاشقش بود هنوز! خیلی... اون قدر عاشقش بود که وقتی برگشت چشماش پر اشک بود! پ.ن : شیرینی زندگی ما، به تلخی آن است!!! |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم آبان 1385ساعت توسط meredit
|
|
||
|
|
|
|
|
به نظر تو دوست داشتن مهمتره یا دوست داشته شدن ؟ پ.ن : نگو هیچ کدوم...اگر هم یکی رو انتخاب میکنی بگو چرا؟ |
||
|
+
نوشته شده در جمعه نوزدهم آبان 1385ساعت توسط meredit
|
|
||
|
|
|
|
|
گاو ما ما مي كرد حسنک دستش درد میکرد... آخر او هر روز با کبری چت میکرد! پتروس ماجرا را فهمید... انگشتش را از سوراخ سد بیرون آورد، پتروس غرق شد!
پ.ن : به خدا پتروس بیگناهه! |
||
|
+
نوشته شده در جمعه نوزدهم آبان 1385ساعت توسط meredit
|
|
||
|
|
|
|
|
با ذوق و شوق خفنی دوییدم، رفتم جلو و گفتم سلام! جوابم رو نداد... سرش رو پایین انداخت رو رفت... رفت تو دیوار... دلم خنک شد! پ.ن : نه!...غلط کردم!...اصلا هم دلم خنک نشد! |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه هجدهم آبان 1385ساعت توسط meredit
|
|
||
|
|
|
|
|
تو اتوبان با سرعت زیادی حرکت میکرد... هر کی جلوش بود رو فحش میداد! به زمین و زمان بد و بیراه میگفت! پنجره رو کشید پایین، تف کرد بیرون... باد تفش رو چسبوند تو صورتش! پ.ن : دیدی؟...همش تقصیر خودش بود! |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه پانزدهم آبان 1385ساعت توسط meredit
|
|
||
|
|
|
|
|
کاری نداره! الکترون ها دیگه حرکت نمیکنن! به همین راحتی! پ.ن : خوب دیگه معلومه آخر هفته امتحان چی دارم!!! |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه چهاردهم آبان 1385ساعت توسط meredit
|
|
||
|
|
|
|
|
من خودم را meredit معرفی کردم ولی باز هم به من میگویند مهرداد! باید همان موقع اسمم را بابک میگذاشتند! یعنی بابایی چشم آبی من، دوست داشت که نامم بابک باشد؛ ولی خوب من شب یلدا به دنیا آمدم! لابد همان داستان قدیمی، که چه ربطی دارد شب یلدا به مهرداد! و من هم باز هم با اشتیاق بگویم: یلدا یعنی هدیه خورشید! و مهرداد هم یعنی... پ.ن : ولی عیبی ندارد،اگر دوست دارید باز هم به من بگویید مهرداد،یا اگر خیلی مشتاقید به من بگویید... |
||
|
+
نوشته شده در شنبه سیزدهم آبان 1385ساعت توسط meredit
|
|
||
|
|
|
|
|
میدانی؟ من از بچگی یک پرسپولیسی بودم و با برد و باختش کلی حال روحی ام عوض میشد! و امروز هم با گل زدنش خوشحال شدم و با بردش مغرور! ولی میدانی ناراحتی برای این فوتبالیست ها معنا ندارد... برای یکسری افراد بی غیرت، بی شخصیت و شاید بی هویت! این را با استقلالی ها بودم... این را با پرسپولیسی هایی هستم که در آینده ممکن است بعد از بازی اشک بریزند! گریه ندارد برای یک مشت نفهمی که پولهای میلیونی به جیب میزنند و به هزار کثافت کاری هم دست میزنند! برای کسانی که به تیم ملی میروند و با احساسات مردم بازی میکنند! برای یحیی گل محمدی بی شعور، که پنالتی آخرش را برایمان چیپ بزند... برای علی دایی که خودش باعث شد بچه ای هشت ساله هم فحش ناموسی نثارش کند! برای میرزاپوری که شوت زدن بلد نیست! برای رحمان رضایی که روزی چمن میخورد و روزی با نصرتی کتک کاری میکرد! برای علی پروین که فقط سوء استفاده میکند از یکسری افراد پاک! برای قلعه نوعی ریاکار! برای... پ.ن : خوش به حال طرفداران استقلال که هر چه فحش است بار رحمتی میکنند!...آخ جون دلم خنک شد! |
||
|
+
نوشته شده در جمعه دوازدهم آبان 1385ساعت توسط meredit
|
|
||
|
|
|
|
|
آن شب مامان پروین، بهترین مامان دنیا، برایم خلاصه ای از کتاب کوه پنجم میخواند...مثل همیشه قشنگ و امیدوار کننده! _ مهردادکم، هیچ میدانی چرا خدا از انبیایش میخواهد که از کوه بالا بروند تا با او صحبت کنند؟ _ نه! از بالای کوه میبینی که دنیا چقدر بزرگ است و افق هایش چقدر وسیع! پ.ن : و حالا جواب من :مادرم! دنیا چقدر بزرگ و وسیع و من چقدر خودخواه! |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه یازدهم آبان 1385ساعت توسط meredit
|
|
||
|
|
|
|
|
احتیاج به تامل نیست... احتیاج به نظرخواهی هم نیست! پ.ن : نداریم!...از این واضح تر؟ |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه دهم آبان 1385ساعت توسط meredit
|
|
||
|
|
|
|
|
_ یک بلیط قطار برای جنوب لطفا... _ متاسفم...همه قطارهایی که به جنوب میروند پر شده اند! _ امشب هیچ وسیله دیگری حرکت نمیکند؟ _ یک اتوبوس برای جهت مخالف داریم! _ زیاااااد _ مقصد آن خیلی دور است؟ _ زیاد نه.اما بدنیست یک کتاب خوب همراه داشته باشید.شنیده ام دراین سفر آدم خیلی احساس تنهایی میکند! پ.ن : آدم ها دیگر تحمل یکدیگر را ندارند! |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه نهم آبان 1385ساعت توسط meredit
|
|
||
|
|
|
|
|
قرار شد برای اثبات نهایت عشقمان، چشمانمان را ببندیم و پلکهایمان را محکم به هم فشار دهیم... هر که چشمانش را دیرتر باز کرد عشقش پاک تر است! چشمانمان را بستیم! من از ملال ندیدنش اشک از دیدگانم جاری شد... اما دوست داشتم نشان دهم که چقدر دوستش دارم! خیلی زحمت کشیدم، آخر او همه زندگی من بود! طاقت نیاوردم... مجبور شدم برای ادامه زندگی ام،چهره ی زیبایش را بار دیگر ببینم! چشمانم را باز کردم... اما... او رفته بود! پ.ن :هی بدقول!...من سر قولم هستم هنوز! |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه نهم آبان 1385ساعت توسط meredit
|
|
||
|
|
|
|
|
اگر کرل بردار من و تو،توی هر نقطه ای و هر زمانی صفر بود میدونی چی میشد؟؟؟ وووووااااوووو... اگه صفر میشد اونوقت مجبور نبودیم تو همین نقطه ای که هستیم و نه بالا میریم و نه پایین، دور خودمون بچرخیم اون وقت جا واسه پیشرفتمون بیشتر باز میشد!!! خوش به حال میدان الکتریکی الکترواستاتیک! پ.ن : فکر کردی خل شدم؟...تو هم اگه مثل من آخر هفته امتحان الکترومغناطیس داشتی بهت میگفتم چه خبره!!! |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه هشتم آبان 1385ساعت توسط meredit
|
|
||
|
|
|
|
|
لعنت به تو! نه!!!! پ.ن : مگه نه؟ |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه هفتم آبان 1385ساعت توسط meredit
|
|
||
|
|
|
|
|
من شوخی های خدا را دوست دارم...آخر من و تو باید هم تعجب کنیم و هم خدا را شکر! امروز وقتی برای ده دقیقه همه جا خیس شد...خیس که چه عرض کنم به سیلاب تبدیل شد، من حس کردم خدا دارد فیلمبرداری میکند...مثل همان فیلم سینمایی هایی که ایرانی ها میسازند و همیشه مجبورند شلنگ بگیرند! خوب...آنها هم تقصیری ندارند!...فیلم نامه را بدساخته اند! اما چه خوب است،فیلم نامه نویس...تهیه کننده...فیلمبردار...کارگردان یکی باشد!!!...مثل خدا...آنوقت فیلم ها پرفروش است!...دکه ها همیشه پر از آدم،که در هم وول میخورند!...ولی حیف که آدمها احمقند!...فقط یک ماه در سال به سینما میروند!... لابد بلیطش گران است!...آری...هوس بازی هم لذت بیشتری دارد و هم ارزانتر! پ.ن :چه خوب شد ماشینم را نشستم...آخر امروز باران آمد! |
||
|
+
نوشته شده در جمعه پنجم آبان 1385ساعت توسط meredit
|
|
||
|
|
|
|
|
اگه من از تو نخواسته بودم که یه عنوان بهم بگی...و اگر تو فکر نمیکردی و بهم نمیگفتی... الآن هم مجبور نبودم حروف اسم وبلاگ رو جدا جدا بزنم! اگه تو یک وبلاگ نویس خوب نبودی و این همه کلمه رو نمیتونستی سریع تو مخزن حافظه ات جا به جا کنی... الآن هم مجبور نبودم حروف اسم وبلاگ رو جدا جدا بزنم! اگه من گیر نمیدادم که دوباره وبلاگ بنویسم...اونوقت شما ها هم دیگه وقتتون رو اینجا تلف نمیکردین... الآن هم مجبور نبودم حروف اسم وبلاگ رو جدا جدا بزنم! پ.ن : دیدید تقصیر من نبود! |
||
|
+
نوشته شده در جمعه پنجم آبان 1385ساعت توسط meredit
|
|
||
|
|
|
|
|
به نام آنکه تکیه بر نامش غروری است بس جاوید! سلام به عزیزان... بعد از غیبت چند ماهه ام که جاهای پراکنده ای نوشتم...برگشتم...یعنی نشد که برم!...این دفعه یه مدل دیگه...راستش من تو تابستون خیلی وبلاگ از این و اون خوندم...منظورم غیر از دوستامه!...راستش هیچ کدومشون به دلم نشست که پای ثابت وبلاگشون بشم...برمیگردم به نوشته های دوستام... خاطرات روزمره بهزاد در وینیپگ خوندنی بود...سامان رنگ و بوی قشنگتری داد به نوشته هاش...جواد خیلی پراکنده نوشت...فرید نوع نوشته های قبلیش رو پیش گرفت... نوشته های مجتبی خیلی جالب تر شدن!...نوشته های قشنگ ن. باز هم مثل همیشه در جایگاه خودشون قابل تحسین و تمجید بودن....احتمالا نوع نوشتنم بعضی وقتا از مدل نوشتن این نویسنده کوچک خواهد شد!...ولی بازم هیچ شیوه خاصی رو پیش رو نمیگیرم که راحت تر بنویسم!
یه چیز دیگه...این کار جدید همایون شجریان...تصنیف با ستاره ها...خیلی باحاله!...من که خیلی دوستش دارم!...اسم کارش هم با ستاره هاست! از این به بعد هم سعی میکنم اسم کسی رو به کار نبرم اینجا! پ.ن : خواهشا با انتقاداتتون کمکم کنید! |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه چهارم آبان 1385ساعت توسط meredit
|
|
||