تبليغاتX
س ا ی ه ب ا ن
فقط خاطرات و دست نوشته های روزانه من!

  

خوش به حال تو

که شب یلدا می نشینی و جوجه ها را می شماری...

خوش به حال او

که شب یلدا را شبی دوست داشتنی میپندارد...

خوش به حال آنها

که صمیمت را عملا به رخ بقیه می کشانند...

و

خوش به حال من

 که نمیتوانم شب یلدا را دوست نداشته باشم!

 

خوش به حال کی؟ 

 

 

پ. ن(۱) : امشب...نه دو شب...هر شب و هر شب شب یلداست!

پ.ن(۲): یک تشکر ویژه از بهزاد دوستداشتنی من،که هیچ وقت در قالب کلمات قابل وصف نیست!... بهزاد 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام آذر 1385ساعت   توسط meredit  | 

 

همیشه از سیاست نفرت داشته ام!
چون همه چیزش دروغ است...

هر کس دروغگوی بهتری باشد برنده

و

هر کس راستگو باشد محکوم است به شکست!

اما باید برایش ارزش قایل بود

 چون سیاست وسیله ای برای تحولات بزرگ است...

علمی...فرهنگی...و شاید اخلاقی!

  

 دانشکده فنی

با این وجود

همیشه یادت باشد...

اینجا فنی است...

مهد مهندسی کشور...

سرآغاز تمام فعالیت های سیاسی...

 

پ.ن : شانزدهم آذر ماه روزی فراموش نشدنی در تاریخ ایران است...حال میخواهی مخالف نظام باش یا موافق!

   

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم آذر 1385ساعت   توسط meredit  | 

 

رفتی وبلاگ این و آن را میخوانی میبینی یکسری جملات و کلمات کلیشه ای بیداد میکنند.
قشنگ بود...به وبلاگ من هم سر بزن!

بعضی ها هم که عاشق شده اند مینویسند:

گر به کلبه من هم سر زنی خوشحالم خواهی کرد!

آدم زورش نمیگیرد که اینها را بخوانند و بعد بگویند قشنگ بود!

نوشته های تو یا قشنگ هستند یا زشت یا هیچ کدام و یا حالت چهارم مزخرف...

اگر نوشتن برای دل خودت است،

راحت باش

و اگر نیست بمیر!

اگر طولانی مینویسی و انتظار داری بقیه بخوانند کور خوانده ای

یا باید نویسنده ی قابلی باشی و یا حرفی برای گفتن!

در غیر این صورت جز کلمه زیبای خفه شو چیزی برازنده نیست.

دخترانی هم که عاشقانه مینویسند نانشان در روغن است...

تعداد نظرات را که ببینی،رقمی نجومی است؛

حال آنکه این دختر خود پسری را سر کار گذاشته و

سیصد و پنجاه و چهار هزار پسر بیکار برایش کامنت میگذارند.

ندیده و نشناخته هم میگویند:

آخی!!!...بیچاره گناه دارد...دلم برایش میسوزد!

معلوم نیست چه افکار پلیدی در ذهنشان رژه میرود.

راستی اگر خواستی در وبلاگت فحشت دهم بنویس:

دلم از همه چیز گرفته!

جمله ای بی معنا و حال به هم زن!

 

پ.ن : من از اینکه به فرد شخیصی گفتم برای خودنمایی مینویسی پشیمانم...معذرت میخواهم!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم آذر 1385ساعت   توسط meredit  | 

 

بعضی وقت ها سر در گم میشویم...

گاه در روزمرگی زندگی...

و گاه در تنوع آن!
مثل گورخری که نمیدانست؛

سیاه است با راه راه های سفید

یا

سفید است با راه راه های سیاه...

 

پ.ن : و من چقدر سیلور استاین را دوست داشتم و هنوز هم!

 

!zebra

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم آذر 1385ساعت   توسط meredit  | 

 

یادش بخیر روزهایی که مامان و بابا از خانه بیرون میرفتند و ما میپریدیم و فوتبال بازی میکردیم!

آن هم در خانه!

درهای رو برو دروازه ها میشدند...

هر جا که به نفعمان بود و گل میزدیم، شلوغ نمیکردیم و میگفتیم قانون جدید است...

و برای جر زدن میگفتیم : هوایی گل قبول نیست!

همه چیز میتوانست توپ باشد...

جورابهای پاره ای که گوله به هم میچسبیدند...

توپ یه لایه ای که کم باد باشد...

آخرها هم با کلاس شدیم،

هدیه تولد ده سالگی ام یک توپ چهل تکه شد!

حیف که نمیدانم الآن کجاست!

صدای زنگ خانه که می آمد یا صدای کلید انداختن و یا از کشیک دادن ها که میفهمیدیم بابا و مامان از راه رسیدند،همه به گوشه ای میجستند و سعی بر مرتب کردن خانه!

وقتی مامان میپرسید فوتبال بازی میکردید؟

میگفتیم : نه!

فقط نمیدانستیم با گرد و خاک ها و لپ های سرخ شده و عرق لای موهامان چه کنیم؟

و مامان با لبخند همیشگی می گفت : "اینجا قرمنگوله خانه است؟"

و خنده ما حکم بر دروغ معصومانه مان داشت!

 

پ.ن : هر یک گل من مقابل سه گل بهزاد بود ولی باز هم من می باختم!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم آذر 1385ساعت   توسط meredit  | 

 

کلاس الکترومغناطیس شروع شد و مطلب جالب image...

من و بهراد با جدیت تمامی گوش میدادیم.البته من مقدماتش را هفته پیش با pdf باحال بهزاد خوانده بودم.

ساعت حدود ده بود که بهراد در گوش من چیزی گفت و آخرین خنده بینمان رد و بدل شد.

درست همان لحظه موبایل بهراد زنگ خود و وقتی جواب موبایلش را داد دیدم که صورتش اشکبار است!

میلاد نگاه تلخی کرد و گفت: چی شد؟

من هم فقط حدس زدم که پدربزرگش...

 

پ.ن : مرگ تنها حقی است که هیچ کس نمیتواند در این دنیای فانی پایمالش کند!

 

+ نوشته شده در  شنبه چهارم آذر 1385ساعت   توسط meredit  | 

 

من فکر می کردم آدم سر به زیر و خجالتی هستی!

آخر مثل بچه مودب ها سرت همیشه پایین بود...
تازه فهمیدم...

تو نگاه شومی داشتی!

 

پ.ن : خوش به حال چشمات!
+ نوشته شده در  جمعه سوم آذر 1385ساعت   توسط meredit  | 

 

بارها از خدا خواسته ام حافظه ام را از من بگیرد

آن هم فقط به یک منظور...

تا بدی های دیگران را به یاد نداشته باشم!

اسم من و تو یک دوست خوب خوانده شد

ولی این باید رسم روزگار باشد؛

که شعار ها بر عقل حکومت کند

و اسم ها و لقب ها و صفت ها همه برای خر کردن من و تو!

من هم خدایی دارم...بزرگ!
اما بدبختی من و تو این است که بزرگی اش را فقط زمانی درک میکنیم

که گیر کردیم در گل!...آن هم مثل خر!

راست میگفت که:

تو چرا باید دلت برای من بسوزد...من هم خدایی دارم!

بهانه اش را جور کرد...

و بهانه اش را به حکم سوءاستفاده کردنش

به من نسبت داد

و من برای راحتی او همه چیز را به گردن گرفتم!

دلم میخواهد گریه کنم

آن هم فقط فقط فقط بغل مامانم...

مامان پروین مهربون خودم!

 

پ.ن : کاشکی فردا قیامت بود!

 

+ نوشته شده در  جمعه سوم آذر 1385ساعت   توسط meredit  |