|
|
|
|
|
خلف وعده می کنم... خوب لابد روز مهمی است دیگر! به امید جشن تولدهای صدسالگی ات محمد عزیزم...
پ.ن : دکتر جان دریاب ما رو J |
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و سوم دی 1385ساعت توسط meredit
|
|
||
|
|
|
|
|
+
نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم دی 1385ساعت توسط meredit
|
|
||
|
|
|
|
|
وقتی مامان برگه هایی را جمع و جور کند و سالش را کنارش یادداشت کند، مرا صدا کند و برگه را دستم دهد من کاری غیر از خندیدن و ریسه رفتن به ذهنم نمیرسد! لابد شما هم باید تعجب کنید که من سخت ترین کار ممکن را کرده ام... پ.ن : من متولد 65 هستم! |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه یازدهم دی 1385ساعت توسط meredit
|
|
||
|
|
|
|
|
عصری زمستانی... کلبه ای در جنگلی پوشیده از برف... درختان کاج بلندی که کلبه ی چوبی را احاطه کرده اند... هوا ابری است... آسمان سرخ... ماه از پشت ابرها به زحمت خود را نمایان میسازد... باد سردی که زوزه کشان می وزد... از زیر در سوزی می وزد... سوزی سرد و سهمناک... اما هیچ سرمایی را حس نمی کنیم... تو به واسطه گرمای شومینه کنار پنجره... و من به حکم در کنار تو بودن! من ساکتم... اما تو با صدای دلنشینت سکوتمان را نوازش میدهی! پنجره بسته و بخار گرفته... یه قهوه داغ... نگاه کردنش هم خیلی لذت بخش است... چه رسد به نوشیدنش! دود شومینه از یک دودکش سنگی بیرون می آید... راستی اکنون بگذار اعترافی بکنم... نمیدانم بعد از این چه حسی نسبت به من خواهی داشت... خوب یا بد؟ فقط این را بدان...من جهنمی هستم... میپرسی چرا؟ چون تو را جای خدا پرستش کردم!
پ.ن : دوستت دارم چیزی نبود که من به راحتی خرجش کنم! |
||
|
+
نوشته شده در جمعه هشتم دی 1385ساعت توسط meredit
|
|
||
|
|
|
|
|
سامان وقتی نوشت من فکر کردم یه مسخره بازیه! ولی نه! چند تا وبلاگ دیگه رو هم دیدم که همین کار رو کردن،خیلی جالبه هر کسی از یه دیدی نوشته...یکی دید چند سال اخیرش یکی دوران آینده یکی کودکی و نوجوانی و... دیروز نه!...دیشب نه!...پریشب که شب یلدا باشه شمع بیست سالگیم رو فوت کردم! تو مدرسه شاگرد بدی نبودم!...تنها باری هم که تو مدرسه نمره ام تک شد اولین امتحان کلاسی حرفه و فن بود که شدم 5/9! از بزرگترین سوتی های کلاسم این بود که سر کلاس مثلثات اول دبیرستان دو تا رابطه ی خیلی بدیهی رو نوشتم و آخرش به این رسیدم که 1=1!!! (اون هم سر کلاس ظفری بی شعور،هر کی خواست که بدونه منچرا بهش میگم بی شعور بیاد شخصی بپرسه) البته تو مدرسه هم یک بار کتک خوردم،اونم سال اول راهنمایی بود که نباید تو حیاط مدرسه میدوییدیم و من دوییدم و ناظم مدرسه تو جایی که داشت برف میاومد با سیم میکروفون پنج بار کف دستم زد! تو مدرسه شیمی خراب بود از عربی نفرت داشتم ولی عاشق فیزیک و ریاضی بودم...ادبیاتم هم هیچوقت خوب نبود ولی همیشه از این درس لذت میبردم! بچه که بودم عاشق فوتبال بودم. یعنی هنوزم هستم ولی نه اونقدا...تقصیر این فوتبالیستای ایرانیه چون همشون یه مشت .....هستند! رابطه ام با بابا و مامانم فوقالعاده است.برادرام که بمانند! تو زندگیم فقط یه بار از بابام کتک خوردم....اونم اون موقعی بود که پنج سالم بود و رفته بودم حموم و روی لامپ روشن و داغ آب ریختم،لامپ ترکید و بابام سریع اومد اول دمپایی پوشید و بغلم کرد من رو آورد از حموم بیرون و بعدش هم گوشم رو کشید! رابطه ام با تمام آدمایی که باهاشون حال میکنم اگه نگم عالیه خیلی خوبه! واسه چند نفر به شدت میمیرم : اول مامان و بابام و داداشام و چند از دوستام که نمیگم اسمشون رو! تو زندگیم تاحالا عرق نخوردم و نمیخورم و نخواهم خورد! سیگار نکشیدم و نمیکشم به هیچ عنوان نخواهم کشید! از سنتور زدن لذت میبرم و عاشق شنیدن صدای پیانو هستم! بزرگترین آرزوی من اینه که یکی من رو بغل کنه و از تو ماشین بیاره بذاره تو رختخوابم! با حموم کردن حال میکنم!...تا جایی که مامان بزرگم به من لقب اردک داده! پ.ن : راستی، یه چیز کاملا خصوصی دارم که فقط به یک نفر میگمش! |
||
|
+
نوشته شده در شنبه دوم دی 1385ساعت توسط meredit
|
|
||