|
|
|
|
|
پرسید: می مانی؟...تا آخر؟؟ آهی کشیدم...نگاهی کردم... دلم نیامد که بگویم، من هم روزی میروم...بعد از همه ماندن ها...
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم بهمن 1385ساعت توسط meredit
|
||
|
|
|
|
|
و به من خندیدی و نمیدانستی من به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدم باغبان از پی من تند دوید سیب را در دست تو دید غضب آلود به من کرد نگاه سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک و تو رفتی و هنوز سالهاست در گوش من آرام آرام خش خش گام تو تکرار کنان می دهد آزارم و من اندیشه کنان غرق این پندارم که چرا خانه کوچک ما سیب نداشت!
پ.ن : کاشکی حداقل سیب رو تا آخر خورده بود! |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم بهمن 1385ساعت توسط meredit
|
|
||
|
|
|
|
|
گاهی وقتها حس میکنم خدا،تنهایم گذاشته است میان دریایی خروشان... اما نه! آنقدر محکم دستانم را میفشارد که که مرا از پرت شدن رهانیده است... درست همان موقع ها احساس بی وزنی میکنم... آیا از تواضع خداست، من بپندارم که تنهایم؟ پ.ن : شاید دنیا بر سرم خراب شده باشد اما من هنوز هم معتقدم: آدمی که امید ندارد،هیچ ندارد! |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه هفدهم بهمن 1385ساعت توسط meredit
|
|
||
|
|
|
|
|
یادته اون قطره ها رو؟ از پشت شیشه...خیلی خوشگل بودن... دقیقا همین شکلی... ناز و مرتب کنار هم! من یادم نیست... تو یادته؟ که... اونا ما رو نگاه میکردن یا ما اونا رو؟ شاید هم مهم نباشه... مهم، اون حسه بود... که رفت! فقط یادش مونده... که هست!
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه یازدهم بهمن 1385ساعت توسط meredit
|
|
||
|
|
|
|
|
بعضی ها باید لایق فحش خوردن باشند! میدانی؟ آنقدر بعضی ها بیشعورند که میگویند ما در سال هزار تا کثافتکاری هم داریم،ولی اسم امام حسین که می آید از خود بی خود میشویم! یکی نیست بگوید آخر حرامزاده ها،شماها بیخود میکنید که هزار تا کثافتکاری میکنید و بعد با نام امام حسین گریه میکنید...اصلا از امام حسین و هدفش چه میدانید؟ همشان جملات مزخرف و تکراری صدا و سیما را تحویلمان میدهد و میگویند........ فقط بلدند الکی خود را با غذا دادن و غذا گرفتن خفه کنند و صدای مداحان ریاکار را بلند کنند و مانند سگی هم که میتواند پارس کند، نام زیبای ایمه را برباد دهند و با احساسات مردم احمق بازی کنند! من که سینه زنی و از اینجور کارها را اصلا قبول ندارم...بیشترها نمیدانند هدفشان چیست! من فکر میکنم اگر به جایش کمی به احادیث امام دقت کنیم و عمل کنیم خیلی ارزشمندتر باشد کارمان! 1) اگر سه چیز نبود: فقر، مرض، و مرگ ؛ انسان به هیچ چیز سر فرود نمی آورد. 2) کسی که از تو حاجتی می خواهد، آبروی خود را ریخته؛ تو دیگر با رد کردن او آبروی خود را مریز. 3) هرگاه شنیدی شخصی آبروی مردم را می ریزد ، بکوش تا تو را نشناسد. 4) در مورد برادر ایمانی ات در پشت سرش سخنی به میان میاور، مگر همان حرفی که دوست داری او در پشت سر تو درباره ات بگوید. پ.ن : کمی گشتم و اینها را پیدا کردم و واقعا ازشان لذت بردم!
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه نهم بهمن 1385ساعت توسط meredit
|
|
||
|
|
|
|
|
دوست بسیار موقشنگم سامان، دیروز امتحان معارف (1) داشت! گویا پاس میشه این دفعه! بنابراین پاس شدن این درس مهم که پیش نیاز معارف (2) است رو به: تمامی دوستان گرامی...خانواده ی گرامی آقای سیفی...عروس بندر... سینا و سهند...جواد...مجتبی...هر کسی که خوشش میاد از سامان...اهالی محترم دانشکده متالورژی...به وبلاگ نویس ها...نگهبانهای جلودر انقلاب که وقتی از سامان کارت میخوان سامان پشتش قایم میکنه کارتش رو یک دفعه ای نشونشون میده...آقای جلوه...رنجبر...بشگرد...استاد نوعی(از پیشگامان درس جبر و احتمال)...اون خانومه که تو کتابخونه متاله و هر دفعه به من گیر میده و میگه مگه شما مال داشنکده برق نیستی(اسمش رو نمیدونم)...استاد گرامی این درس که با تلاشهای زیادش باعث شد سامان شعور پیدا کنه...و شما دوستان گرامی که وقتتون رو تلف کردید این چرندیات رو خوندید تبریک جانانه عرض میکنم! امید آنکه این موقشنگ من، درس معارف (2) رو در کمتر از پنج ترم پاس کنه!
پ.ن : سیفففففففففففییییییی...مرگگگگگگگگگگ!!! پ.ن : این عکس رو خودم از سامان گرفتم...فکر کنم عکس خوشگلیه...مگه نه؟آخه اون موقع سامان حواسش نبود |
||
|
+
نوشته شده در جمعه ششم بهمن 1385ساعت توسط meredit
|
|
||
|
|
|
|
|
«...هر وقت بهم نگاه می کرد، تسلیم نگاهش بودم. من با اون همه شیطنت سر جام می نشستم و از جام تکون نمی خوردم. چشمهاش ابهت زیادی داشت. وقتایی که بهم اجازه می داد موهاشو شونه کنم، بهترین لحظه برام بود. آروم موهای بلندشو برای شونه می کردم و صورت مهربونشو ناز می کردم. وقتی که لباس سفیدشو تنش می کرد مثل فرشته ها میشد و من فقط دوست داشتم نگاهش کنم و هیچ وقت از تماشاش سیر نمی شدم. وقتی توی خیابون با هم راه می رفتیم و دست منو می گرفت و من این احساسو داشتم که به عنوان یه مرد داره به من تکیه می کنه، غرور خاصی داشتم. روزایی که خیلی بی حوصله بودم سرم رو روی پاش می ذاشتم و دراز می کشیدم،اونم آروم موهای منو نوازش می کرد و بی اختیار چشمام بسته می شد و توی رویاهای خودم غرق می شدم... اون روز خونه عمو دعوت داشتیم. مثل همیشه من توی اتاق مریم بودم و از اینکه کنار فرشته ای مثل اون بودم خوشحال! توی همین حال و هوا بودیم که عموم اومد توی اتاق مریم و گفت: دخترم ، زودتر حاضر شو که الآن میان! مریم هم با معصومیت همیشگی گفت: بابا من حاضرم. وقتی عمو رفت از مریم پرسیدم کی می خواد بیاد؟ مریم گفت یه سری مهمون می خواد بیاد. منم درست نمی شناسم. حالا میان می بینیشون. مطمئن بودم یه جیزی رو از من مخفی می کنه ولی به روی خودم نیاوردم. اونروز عصر خیلی خوابم می اومد. همونجا روی فرش وسط اتاق مریم دراز کشیدم... وقتی بیدار شدم، کسی توی اتاق نبود. از توی اتاق مهمونخونه صدای مهمون می اومد. یه سرکی کشیدم یه سری آدم غریبه اونجا بودن. رفتم آشپزخونه دیدم مامانم و زن عموم اونجان. به زن عموم گفتم: اینا کین؟ زن عموم گفت: واسه مریم خواستگار اومده!!! وقتی این جمله رو شنیدم احساس کردم تمام کاخهای آرزوم روی سرم خراب شدند. مریم عشق همیشگی من می خواد با این یارو ازدواج کنه؟ امکان نداره من اجازه بدم. از آشپزخونه بیرون اومدم و سینه ام رو دادم جلو تا ابهتم زیاد شه. بعدم با اعتماد به نفس زیادی وارد مهمونخونه شدم. سعی کردم عصبانی باشم و با خم کردن ابروهام نشون بدم که من خیلی جدی و عصبانیم. اولش متوجه حضورم نشدند، بعد صدامو صاف کردم و گفتم: عمو چرا مریم رو می خوای به این آقا شوهر بدی؟ با شنیدن این جمله همه از خنده داشتند منفجر می شدند. حتی مریم هم داشت میخندید. آقای خواستگار هم نیشش تا بناگوش باز بود. من معنی این حرکاتو نمی فهمیدم. دیدم مریم اومدم طرفم و با همون لبحند همیشگی بهم گفت : عزیزم! شما الان فقط 4 سالته. قول میدم وقتی بزرگ شدی خودم واست زن بگیرم...» پ.ن(1) : این نوشته رو قبلا تو بلاگ 360 ام گذاشته بودم...قبلش هم نمیدونم کجا بود! پ.ن (2) : در فامیل ما کسی به اسم مریم وجود خارجی هم نداره...بنابراین از تیکه انداختن خودداری کنید! |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه دوم بهمن 1385ساعت توسط meredit
|
|
||