تبليغاتX
س ا ی ه ب ا ن
فقط خاطرات و دست نوشته های روزانه من!

 

بهزاد ب : پادشاهی که توانایی بیدار ماندن تا صبح را بدون یک پلک به هم زدن،داره!
سامان : موقشنگی که آواز خنده سر میده!
فرید : خنده رویی که هنرش در گفتن حرفهای بی تربیتی جلوی خانواده است!
سروش : معتادی خوشبخت؛چون هیچ کس طردش نکرده!
سبحان : یک یاهو مسنجر زنده...تنها مشکلش اجرای پیاپی
:-p با چشمان دیفالت بسته!

سینا : هیکل هرکولی...من که سهلم مورچه هم جلوش لنگ میندازه!

سهند : جدی بودنش خیلی مضحک تر از مسخره بازی هاشه!

آرمان : نه به فوتبال علاقه داره نه به بازی های کامپیوتری!
جواد : در یک چشم به هم زدن بدبختت میکنه!
مجتبی : متفکری که تعداد قدمهاش رو حفظه از بس که پایین رو نگاه میکنه!

محمدرضا ص. : سلطان ایده های برنامه های دسته جمعی!

مهدی م. : یک درام نویس درایور با 3 میلیارد دلار بدهی به پلیس!

آنیتا : خبرنگار مخفی...حتی اسم پسرخاله عمه ی بابابزرگه همسایه قبلی عموت اینا رو میدونه!

صبا : یک حاضر جواب مودب...هرچی فکر کردم دیدم٬آدم تیز و زیرکیه٬ نمیشه ایرادی گرفت:-)...

روشنک : یک گروه 364 نفری رو به صعب العبورترین نقاط ایران میبره بدون هیچ تجربه و سابقه ای!
نوشین : حلال پازل کلمات و البته هیچ وقت هم ناراضی نیست!

مازیار : یک مساله رو که مطمینه درسته رو واسه ۶۷ نفر توضیح میده تا دلش آروم بگیره!

شروین : اصولا کم پیش میاد در جملاتش حرف "س" به کار ببره!

احسان : اگه مرده بده باباش وبلاگش رو بخونه!

سروش د : سریعترین مطلبی رو که تو زندگیش فهمیده فقط 3 ساعت طول کشیده!

سروش ک : نگران نباش!...کارگردان گفته موهاش اینطوری باشه...مثکه عامه پسنده!

آیدین پ : هیچ وقت نتونسته صاف وایسه...کمر به چپ...پاها به راست...سر عقب...سربازی معاف!

بهراد : مجری خندوندن ملت توی یه پارتی که همه دست به سینه نشستن!
همایون : مثل یه آدمی میمونه که قدش بلند نیست ولی هست!
میلاد : با روزی ۳ساعت خوردن و ۸ ساعت خوابیدن و ۱۷ ساعت خرزدن مانکن مونده؛شیکم نداره بیچاره!

رضا : نشریه نویس خوابالو!


پ.ن :خدمت بچه های وبلاگ نویس عرض کنم٬ چون من زیاد نمیشناستمتون ننوشتم در موردتونJ

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم اسفند 1385ساعت   توسط meredit  | 

 چه بدL

میگن عید ساعت سه صبحه!

حالا به نظر تو

من تو رو از خواب بیدار میکنم یا تو من رو؟

شک نکن که من!

عمرا کسی بتونه امسال،

 سال نو رو زودتر به من تبریک بگه!

شک نکن...

دنبال هم چاره نگرد؛

چون اگر هم زودتر زنگ بزنی ریجکتت میکنم!

اس.ام.اس و ایمیل هم قبول نیست...

فقط تلفنی!

حضوری که چه بهتر J

 

پ.ن : حالا نامردی نکنی من زنگ زدم ریجکت کنی :-))

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم اسفند 1385ساعت   توسط meredit  | 

حیف شد...

کلی ذوق کرده بودم دیشب

فکر کردم خیلی خوب شده!

ولی صبح فهمیدم که،

 خیلی حیف شده

ههههوووففف...

 حیف شد!

 

 

پ.ن : یاد حسین س. بخیر که میگفت:"حیف شاه بود که رفت":-))

 

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم اسفند 1385ساعت   توسط meredit  | 

توی یه کافی شاپ خیلی دنج...

اون گوشه

اونجا...

 کنار یک شومینه

سفارش همگی

 قهوه فرانسوی...

تا بقیه حواسشون رفت؛

از ترس اینکه فال قهوه اش رو نگیرن،

همه قهوه رو خورد!

یه انگشت کشید ته فنجون!

اگه یه کم دیگه وقت داشت همه اش رو میلیسید!

 

 جای بهزاد خیلی خالی بود!

پ.ن :به یاد قهوه روز جمعه...ساعت سه بعد از ظهر...

 

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم اسفند 1385ساعت   توسط meredit  | 

دو روز است دارم به این عبارت کلی میخندم...

ماجراهای آقای پلنگ صورت!!!

همین...

 صلنگ پورت

پ.ن : آی دلم!

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم اسفند 1385ساعت   توسط meredit  | 

روز قشنگی بود

برف بارید...

از آن برفهایی که آدم دوست دارد

لابلای درختان خود را گم و گور کند!

 البته شاید،

قایم موشک بازی کردن هم،بچسبد!

گرچه شاید خوابیدن در برف هم لذتی باشد

بخوابی و دیگر............

چه حالی میکند این آقاهه...

چه حالی میکند!

اما خوب

 هر چه باشد

 باید

 رد پایت برفی باشد...

برفی برفی...

روز قشنگی بود

برف بارید...

از آن برفهایی که.........

snow

پ.ن : کاشکی شب عید هم برف ببارد!

    

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم اسفند 1385ساعت   توسط meredit  | 

 یاد اون روز بازی پرسپولیس_استقلال تو مشهد بخیر!
یاد کلاسهای یوسف نیا و محمودی و موسوی و خالو ونداف و...

یاد کلاس بهترین معلم دبیرستان من،محمدی،

 که من نمیدونم این بشر چطوری سر کلاسش میخوابید!

یاد عود روشن کردن های کلاس پیش دانشگاهی

 اون فراخوانی کذایی ظفری!

دانشگاه هم که هنوز هست...

یاد خیلی چیزا بخیر...

ولی خدا رو شکر؛

همیشه یه دوستی هست که آدم بتونه روش حساب کنه! 

 

 سروش ه

پ.ن : سروش عزیزم تولدت مبارک!

  

+ نوشته شده در  شنبه پنجم اسفند 1385ساعت   توسط meredit  | 

روزهایی از زندگی خیلی زیباست و ما نمی فهمیم!
بعضی وقت ها فکر می کنیم که زندگی به ما پشت کرده؛

در حالی که گر نیک بنگیریم راه قشنگی مقابل چشمانمان است...

ای کاش قدر همه چیز را اکنون بدانیم!

در حال زندگی کنیم...

نه در گذشته

 و

 نه بیهوده

 نگران از آینده!!

ساده تر بگویم:

بر هر واقعه ای برچسب خوب یا بد نزنیم!

 

مزرعه خوشبختی

 

پ.ن : جمله ی آخر را جایی خوانده بودم!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم اسفند 1385ساعت   توسط meredit  |