|
|
|
|
|
بهزاد ب : پادشاهی که توانایی بیدار ماندن تا صبح را بدون یک پلک به هم زدن،داره! سینا : هیکل هرکولی...من که سهلم مورچه هم جلوش لنگ میندازه! سهند : جدی بودنش خیلی مضحک تر از مسخره بازی هاشه! آرمان : نه به فوتبال علاقه داره نه به بازی های کامپیوتری! محمدرضا ص. : سلطان ایده های برنامه های دسته جمعی! مهدی م. : یک درام نویس درایور با 3 میلیارد دلار بدهی به پلیس! آنیتا : خبرنگار مخفی...حتی اسم پسرخاله عمه ی بابابزرگه همسایه قبلی عموت اینا رو میدونه! صبا : یک حاضر جواب مودب...هرچی فکر کردم دیدم٬آدم تیز و زیرکیه٬ نمیشه ایرادی گرفت:-)... روشنک : یک گروه 364 نفری رو به صعب العبورترین نقاط ایران میبره بدون هیچ تجربه و سابقه ای! مازیار : یک مساله رو که مطمینه درسته رو واسه ۶۷ نفر توضیح میده تا دلش آروم بگیره! شروین : اصولا کم پیش میاد در جملاتش حرف "س" به کار ببره! احسان : اگه مرده بده باباش وبلاگش رو بخونه! سروش د : سریعترین مطلبی رو که تو زندگیش فهمیده فقط 3 ساعت طول کشیده! سروش ک : نگران نباش!...کارگردان گفته موهاش اینطوری باشه...مثکه عامه پسنده! آیدین پ : هیچ وقت نتونسته صاف وایسه...کمر به چپ...پاها به راست...سر عقب...سربازی معاف! بهراد : مجری خندوندن ملت توی یه پارتی که همه دست به سینه نشستن! رضا : نشریه نویس خوابالو! پ.ن :خدمت بچه های وبلاگ نویس عرض کنم٬ چون من زیاد نمیشناستمتون ننوشتم در موردتونJ |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم اسفند 1385ساعت توسط meredit
|
|
||
|
|
|
|
|
میگن عید ساعت سه صبحه! حالا به نظر تو من تو رو از خواب بیدار میکنم یا تو من رو؟ شک نکن که من! عمرا کسی بتونه امسال، سال نو رو زودتر به من تبریک بگه! شک نکن... دنبال هم چاره نگرد؛ چون اگر هم زودتر زنگ بزنی ریجکتت میکنم! اس.ام.اس و ایمیل هم قبول نیست... فقط تلفنی! حضوری که چه بهتر J پ.ن : حالا نامردی نکنی من زنگ زدم ریجکت کنی :-)) |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم اسفند 1385ساعت توسط meredit
|
|
||
|
|
|
|
|
حیف شد... کلی ذوق کرده بودم دیشب فکر کردم خیلی خوب شده! ولی صبح فهمیدم که، خیلی حیف شده ههههوووففف...
پ.ن : یاد حسین س. بخیر که میگفت:"حیف شاه بود که رفت":-))
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه نوزدهم اسفند 1385ساعت توسط meredit
|
|
||
|
|
|
|
|
توی یه کافی شاپ خیلی دنج... اون گوشه اونجا... کنار یک شومینه سفارش همگی قهوه فرانسوی... تا بقیه حواسشون رفت؛ از ترس اینکه فال قهوه اش رو نگیرن، همه قهوه رو خورد! یه انگشت کشید ته فنجون! اگه یه کم دیگه وقت داشت همه اش رو میلیسید!
پ.ن :به یاد قهوه روز جمعه...ساعت سه بعد از ظهر... |
||
|
+
نوشته شده در شنبه دوازدهم اسفند 1385ساعت توسط meredit
|
|
||
|
|
|
|
|
دو روز است دارم به این عبارت کلی میخندم... ماجراهای آقای پلنگ صورت!!! همین...
پ.ن : آی دلم! |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه دهم اسفند 1385ساعت توسط meredit
|
|
||
|
|
|
|
|
روز قشنگی بود برف بارید... از آن برفهایی که آدم دوست دارد لابلای درختان خود را گم و گور کند! البته شاید، قایم موشک بازی کردن هم،بچسبد! گرچه شاید خوابیدن در برف هم لذتی باشد بخوابی و دیگر............ چه حالی میکند این آقاهه... چه حالی میکند! اما خوب هر چه باشد باید رد پایت برفی باشد... برفی برفی... روز قشنگی بود برف بارید... از آن برفهایی که.........
پ.ن : کاشکی شب عید هم برف ببارد! |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه هشتم اسفند 1385ساعت توسط meredit
|
|
||
|
|
|
|
|
یاد کلاس بهترین معلم دبیرستان من،محمدی، که من نمیدونم این بشر چطوری سر کلاسش میخوابید! یاد عود روشن کردن های کلاس پیش دانشگاهی اون فراخوانی کذایی ظفری! دانشگاه هم که هنوز هست... یاد خیلی چیزا بخیر... ولی خدا رو شکر؛ همیشه یه دوستی هست که آدم بتونه روش حساب کنه!
پ.ن : سروش عزیزم تولدت مبارک! |
||
|
+
نوشته شده در شنبه پنجم اسفند 1385ساعت توسط meredit
|
|
||
|
|
|
|
|
روزهایی از زندگی خیلی زیباست و ما نمی فهمیم! در حالی که گر نیک بنگیریم راه قشنگی مقابل چشمانمان است... ای کاش قدر همه چیز را اکنون بدانیم! در حال زندگی کنیم... نه در گذشته و نه بیهوده نگران از آینده!! ساده تر بگویم: بر هر واقعه ای برچسب خوب یا بد نزنیم!
پ.ن : جمله ی آخر را جایی خوانده بودم! |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه دوم اسفند 1385ساعت توسط meredit
|
|
||