تبليغاتX
س ا ی ه ب ا ن
فقط خاطرات و دست نوشته های روزانه من!

 

سال نو را در رختخواب تحویل میگیرم

رجز خوانی هم با پیروزی تمام شد!

و امسال خواسته یا ناخواسته دور سفره هفت سین را خالی کرده ایم

پدربزرگی که تابستان هشتاد و پنج ما را تنها نهاد...

و تنهایی بعد از رفتن بچه ها٬

سخت تر! 

خیلی وقت است بازگو نکرده ام

 ولی مینویسم که دوران سختی است...

خیلی...

روز اول عید است...ساعت 10 صبح

صدای زنگ آمد...

مثل اینکه مهمان است

 

محمد...بهزاد...مهرداد 

 

پ.ن : این هم عکسمان، تا با وجود فرسنگ ها فاصله باز هم پیش هم باشیم...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم فروردین 1386ساعت   توسط meredit  | 

جمعه ای بازی پرسپولیس_استقلال را دیدی؟

پرسپولیس با این تیم کلنگش استقلال را لوله کرده بود!

رفته اند با این صمد مرفاوی مصاحبه میکنند و میپرسند:

آقا چرا انقدر استقلال افتضاح بازی کرد؟

جواب میدهد : ما دوازده امتیاز از پرسپولیس بالاتریم!

خبرنگاره پرسید : چرا اینطوری جواب میدهی؟
میگوید چون لباس قرمز پوشیدی...من به آبی و قرمز حساسم!

باید نامه ای برایش نوشت و گفت:

سری هم به اسپانیا بزند...

آنجا هم موجوداتی پیدا میشوند که به رنگ قرمز حساسند...

تازه مسابقات آنجا هم خیلی طرفدار دارد

 و

تازه یک نکته ویژه...

مسابقاتشان

امتیازی هم نیست!

 

cow 

پ.ن : استقلالی ها کامنت بگذارند دیلیت میکنم!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم فروردین 1386ساعت   توسط meredit  | 

بین من و یکی از دوستانم یه بحثی پیش اومده در تلفظ یک کلمه...

مشکل سر فتحه و کسره است!

سیزدِه بدر یا سیزدَه بدر؟

شما کدومش رو میگید

 

 داور دقت کن...

 

پ.ن : بین من و اون دوستم یه شرط گرونی بسته شده...خواهشا نظرتون رو بگیدJ

 

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم فروردین 1386ساعت   توسط meredit  | 

 

رفتم همدان؛مثل هر سال...

رفتنی...

توی ماشین فرهاد گوش دادم

و آهنگ بوی عیدی...

حتی نود ساله هم باشی دوست داری عیدی بگیری؛

پول نه!

بلکه کادو راستکی...

آن هم کاغذ کادو را پاره پاره کنی...مثل کسری!

جایتان خالی

هوا سرد بود...خیلی...واقعا...

وقتی بگویم من دو تا کاپشن پوشیده بودم میفهمی یعنی چه؟

روز اول روزی جالب است...نقدا خط میکشیم دورش را

افتخار داشتم با دکتر بابک گپی کوتاه بزنم...در وصفش همین کافی است که بگویم عجب آدم باحالی است!

و اتفاق نادر هم این باشد که بهداد را دیدم و جمعه شبی ساعتی با هم کلی خندیدیم

و روزانه...

چندین بار...

پرواز سارها...

اگر ندیده ای این پدیده را بدان که از زندگی اجتماعی چیزی نمیدانی!

با هم بودن و با هم پرواز کردن.

باید درس بگیریم بعضی وقتها که در سختی ها رویمان بشود به هم بگوییم، دوست.

میتوان تقدیم کرد و پشیزی به پشیزی نفروخت.

و من...

هنوز هم...

معتقدم...

میتوان به آنها عشق آموخت!

و حالا تهران؛

خلوت بودن که معنا ندارد؛ولی خوب با خیالی آسوده میگوییم تهران شلوغ نیست.

هوای بارانی...آن هم چه بارانی...و شاید هم سیل!

امروز...

موقشنگم را دیدم

حال که آمده ام تهران میرود تبریز...

گفتم برو سی و سه پل را ببین،میگویند بی نهایت زیباست.

گفت نه...اول حرم امام رضا!

هر دو پاک دیوانه ایم...

میگویی نه؟

پس تو هم به جمع ما اضافه شو!

 

فرهاد مهراد

 

پ.ن : با اندکی تاخیر، سال نو مبارک و همان جملات دعایی کلیشه ای قبل...

  

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم فروردین 1386ساعت   توسط meredit  | 

 

پدر من اگر فرصت داشت،به من نقاشی یاد میداد

و چقدر خوب میشد!

اگر میشد جمعه ها به مدرسه بروم، کلی چیز یاد میگرفتم

و چقدر خوب میشد!

مادرم اگر کاموا داشت،برای تمام بچه ها ژاکت میبافت تا هیچ کس سرما نخورد...

و چقدر خوب میشد!

و

  اما حیف!

پدرم فرصت ندارد...

جمعه ها با برادرم میرویم سر کار...

 و کاموا گران است!

 

Immaculate  

 پ.ن : نامه ی یک کودک در کتاب غار تار با اندکی تغییر...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم فروردین 1386ساعت   توسط meredit  |