|
|
|
|
|
هنوز بعد از هزار سال حوا را به خاطر خوردن یک سیب ملامت می کنیم ... غافل از اینکه ما هم خود شیطانیم هم حواییم هم آدمیم و هم بهشت و شاید هم... همان سیب گاز زده ایم *** و خدایا... بگذار تنها تماشاچی زندگی ام تو باشی! برای من،بین حقیقت و واقعیت فرق است خدیا! برای من،این یک حقیقت است؛ نه یک واقعیت... خدایا یادم بده چگونه نیتم را برای تو بی آلایش سازم... چگونه وقتی متهمم ساختند بی اعتنا بگذرم و به عشق تو برخیزم؟ میخواهم آنجایی که کمکم میکنی،درکت کنم... با تمام وجود! بدانم تویی و تنها تویی که کمکم میکنی! میخواهم خودخواه باشم... خدای من! صبرم ده... من هنوز کودکی بیش نیستم... من دوست دارم بازی کنم به عشق لذت بردن... به حکم سادگی! و به بزرگی خودت مگذار دل من... اسباب بازی نداشته کودکی دیگران باشد!!! قبولم کن..قبولم کن! میخواهم بازیگر بر روی صحنه ی زندگی ام باشم چه تلخ...چه شیرین... می خواهم حرفهای مانده در گلویم را بزنم و در این حین خواهشی دارم... که فقط حرفهایم را تو بشنوی ولاغیر! پ.ن : قطعه زیبای اول از وبلاگ دکتر بابک ت. بر داشته شده....قطعه دوم نوشته شده در 8/2/86 |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه سی ام اردیبهشت 1386ساعت توسط meredit
|
|
||
|
|
|
|
|
و اینجا... فرودگاه مهرآباد ساعت 5 بامداد شنبه بیست و یکم مرداد میدانم تا ساعاتی بعد چشمانم ابری خواهد بود! و حالا بهزاد رفت! حقیقتا دوران سختی است! (نوشته شده در تاریخ مذکور) *** با وجود اینکه این را همه میدانند که هیچ کس نمیتواند جای بهزادمن باشد، ولی خوب،پسر که چه عرض کنم، گل پسری هست که روز تولدش است امروز... احسان! همیشه خواستنی و خواستنی و خواستنی... اگه توانستی یک آدم پیدا کن، یا اگه توانستی یک جاندار پیدا کن، حتی اگه دلت خواست،یه شی پیدا کن؛ اگه غیر از خوبی و محبت و مهربونی و خوش اخلاقی گفت؛ هرچی دلت خواست به من بگو! و اگر بهزاد نزدیک من نباشد،من میتوانم با افتخار بگویم که احسان هم داداش من است! *** (برای تولد احسان) اما خوب معلومه در کنار این پسر باحال،خواهری هست که فوق العاده بودنش هیچ وقت قابل وصف نیست! با رفتن دو تا دوست خیلی صمیمی از ایران،وجه شبه ما رو تنهایی هاش و دلتنگی هاش کرد! ولی خوب... واضحه... خانوم دکتر خیلی بیشتر از من وضعیتش حاد بوده! که هیچ وقت محبت هاش رو فراموش نمیکنم... و میدونم هیچ وقت هم قابل جبران نیست! هیچ وقت... هیچ وقت... فقط میگم ممنونم خدایا...
پ.ن : به عشق بهزاد...برای تولد احسان...به بهانه ی تشکراز گل! |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1386ساعت توسط meredit
|
|
||
|
|
|
|
|
امسال هستم با شیوه ای جدید... با یک ملودی از ساخته های خودم!
عشق مان دروغ جاودانه است. در زمین زبان حق بریده اند. حق زبان تازیانه است. وان که با تو صادقانه درد دل کند های های گریه ی شبانه است! *** ای ستاره،ای ستاره ی غریب! ما اگر ز خاطر خدا نرفته ایم؟ پس چرا به داد ما نمیرسد؟ از خدا چرا صدا نمیرسد؟ فریدون مشیری
پ.ن :برای کنسرت تجربی |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1386ساعت توسط meredit
|
|
||
|
|
|
|
|
که بخواهم بگویم "دوستت دارم" خیلی سخت است...
عرق میکنم میلرزم... می میرم... و زنده میشوم دوباره پیش چشم های تو تا بگویم دوستت دارم اولین بار که بخواهم بگویم "دوستت دارم" خیلی سخت است... اما آخرین بار آن از همیشه سخت تر است و امروز میخواهم برای آخرین بار بگویم "دوستت دارم" و بعد... راهم را بگیرم و بروم... چون تازه فهمیده ام که تو هرگز مرا دوست نداشتی...
پ.ن : برگرفته: 25 دقیقه مهلت از شل سیلور استاین،شاعر تلخی ها و سلطان طنز...
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیستم اردیبهشت 1386ساعت توسط meredit
|
|
||
|
|
|
|
|
هنگام کودکی در انحنای سقف ایوان ها، دورن شیشه های رنگی پنجره ها، میان لک های دیوارها، هر جا که چشمانم بیخودانه در پی چیزی ناشناس بود شبیه این گل کاشی را دیدم و هر بار رفتم بچینم رویایم پرپر شد.
پ.ن : زندگی خالی نیست: مهربانی هست،سیب هست،ایمان هست.
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه پانزدهم اردیبهشت 1386ساعت توسط meredit
|
|
||
|
|
|
|
|
هر وقت...هر جا...هر زمانی... اگر خوبی های یک پسر بی نهایت دوست داشتنی رو بخوام وصف کنم؛ شک ندارم زبونم بند میاد! واقعا شک ندارم. کسی که انقدر دنیاش پاک هست که همیشه خوبی های زندگی رو ببینه... کسی که لبخند شیرینش،همیشه، پر امید و پر امیده... همه ی صفت های این پسر فوق العاده رو میتونم روی اسمش پیدا کنم؛ سبحان...
پ.ن(1) : مطمینا کاری کرد این بشر آسمونی،که فقط دنبال بهونه بودم واسش بنویسم تا بدونه چقدر دوستش دارم... پ.ن(2): اینجا توچال...نوزدهم بهمن ماه هشتاد و پنج...عکس از سامان... |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم اردیبهشت 1386ساعت توسط meredit
|
||
|
|
|
|
|
میان خورشید های همیشه و با سرود مهر، روح کودکانه ی خود را بارور میکنم... مادرم به من یاد داده است؛کینه ای به دل نگیرم و بهترین ها را آرزو کنم، برای همه... من هم ثابت میکنم که، پسر همان مادرم... و باز هم یادم می آید که همه مشکلات از توقع داشتن است! باید سخاوتمند بود، باید بخشید... چون ما هم میتوانیم خطاکار باشیم؛ یعنی هستیم. و من... اکنون... حال که عذاب وجدان ندارم با غرور خدا را فریاد میزنم و میدانم مرا بیش از همیشه دوست دارد. و بر خلاف آنچه در عکس میبینی؛ اصلا دلم گرفته نیست...
پ.ن : عکس از مهدی کاوسیان(دایی من)...همدان...یکم فروردین ماه هشتاد و شش...
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه یازدهم اردیبهشت 1386ساعت توسط meredit
|
|
||