|
|
|
|
|
یه مطلبی خوندم اینجا که انصافا ناراحتم کرد! انقدر این حرف بی شرمانه است که اصلا دوست ندارم توی وبلاگم در موردش حرف بزنم،فقط یه نگاهی بندازین و کمی افسوس هم میتونه جالب باشه! اینجا رو یه خونه تکونی دادم...میدونم زیاد جالب نشده...تنوعه دیگه! شب کنسرت تجربی، بهزاد یه میل به من زد که یه آهنگ خیلی قشنگ رو واسم فرستاده بود، من از یه جا دیگه پیداش کردم و گذاشتم اینجا،فکر کنم خیلی هاتون دوستش داشته باشید: این شعرش و اگر میخواهد گوشش دهید: آتشي در سينه دارم جاوداني عمر من مرگي است نامش زندگاني رحمتي كن كز غمت جان مي سپارم بيش از اين من طاقت هجران ندارم كي نهي بر سرم پاي اي پري از وفاداري شد تمام اشك من بس در غمت كرده ام زاري نو گلي زيبا بود حسن و جواني عطر آن گل رحمت است و مهرباني ناپسنديده بود دل شكستن رشته الفت و ياري گسستن كِي كني اي پري ، ترك ستمگري مي فكني نظري آخر به چشم ژاله بارم گرچه ناز دلبران دل تازه دارد ناز هم بر دل من ( محبوب من) اندازه دارد اي تو گر ترحمي نمي كني بر حال زارم جز دمي كه بگذرد كه بگذرد از چاره كارم دانمت كه بر سرم گذر كني به رحمت اما آن زمان كه بر كشد گياه غم سر از مزارم پ.ن : هممم...فعلا هیچی! |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه هشتم خرداد 1386ساعت توسط meredit
|
|
||